X
تبلیغات
تنهای تنها

تنهای تنها

وقتی عشقت و از دست میدی و تنها میشی تازه میفهمی یه تکیه گاه و از دست دادی و حالا تنهای تنها شدی....

میخواسمت.....

میخواستمت اما رفته بودی ، آمدم ببینمت اما دیگر نبودی…
نه میتوانم دل ببندم با دلی شکسته ، نه میتوانم بروم با این پاهای خسته…
چشمانم پر از نیاز ، قلبی پر از دلتنگی ، زندگی مانده و یک عالمه خاطره
خاطره هایی که کاش همچو عشقمان میسوخت ، اگر نیستی ، اگر مرا تنها گذاشته ای و رفتی دیگر چه سود دارد خاطره هایی که از تو در دلم جا مانده؟

عذابم میدهد ، دلتنگم میکند ، حالا که نیستی دیگر دلم لحظه شماری نمیکند
میخواستمت اما رفته بودی…
این هوایی که در آنم هوای مسمومیست ، مرا از پای در می آورد
یک هوای پر از دلتنگی ، نیست در آن کسی که آرامم کند، نیست کسی که مرا درک کند!
یخ زده آتش عشقمان ، کجاست آن قول و قرار های دیروزمان ، کجاست آنهمه مهر و وفا ، چه صبری داده ای به من ای خدا !
به بیراهه میروم ، به دنبال سایه ی خودم میروم ، هر چه میروم به او نمیرسم!
سرگردان و بی قرارم ، نمیخواهم از یک عشق پوچ بمیرم!
وقتی شکسته ای بال مرا برای پرواز ، وقتی دادی یک عالمه غم به این دل پر از نیاز
وقتی مرا در حسرت گذاشتی ،مرا در این طوفان پر از درد تنها گذاشتی ، چرا باید هنوز هم به تو فکر کنم؟
تویی که گذشتی از من و احساسم ، دیگر نمیروم تا به تو برسم!
همینجا میمانم ، خاطره هایت را همینجا که مانده ام خاک میکنم ، برای همیشه فراموشت میکنم ، تو هم مثل همه ، همه آمدند ، شکستند ، رفتند !
مثل همه بیماری ، هیچ درکی از احساس نداری ، قدر دل بی وفای خودت را هم نمیدانی!
همان بهتر که رفتی…

نویسنده :» مهدی لقمانی





+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ساعت 22:40 توسط الای

تبریک عید...


دوستای گلم عیدتون مبارک...

من که هر روز غم دارم اما تو غصه نحور همه میگن این نیز میگذرد اما درست یه سال گذشت و نگذشت...

سال خوبی داشته باشین دوستان....


                اشک...
و خاطراتی مبهم از گذشته
و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام
فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود
خواب کودکانه ی من
و تو ماندی در خاطرم
بی آنکه تو را ..!!!
چه قدر سخت است که با آشنا ترینت بیگانه باشی...
بعد از این همه عبورِ کبود،
قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم...



+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392 ساعت 11:59 توسط الای

باز میخواهمت...

بیهوده میگردم به دنبالت،
وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهت
شاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم
تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم

دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ، فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ، مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ، چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم؟
پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ،شاید هنوز هم مرا بخواهی !
تقصیر دلم بود نه چشمانم ، این قصه که تمام شد، باز هم اگر بخواهی میمانم
نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ، شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ، شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم،
این حال و روز من است ، نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن است
تمام هستی ام تویی ،از لحظه ای که نیستی ، انگار که من نیز نیستم ، انگار مدتی را با عشق زندگی کردم و بعد از تو ،مال این دنیا نیستم !
از آغاز نیز اهل دیار تنهایی بوده ام ، تو رهگذری بودی و من با تو مدتی آشنا بوده ام
از کجا میدانستم اهل دل نیستی ، عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ، از کجا میدانستم که تنها میشوم ، من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !
بیهوده میگردم به دنبالت ، با وجود تمام بی محبتی هایت ، باز هم میخواهمت….

نویسنده :» مهدی لقمانی




+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 ساعت 10:38 توسط الای

رویای با تو بودن...

چه شبهایی با رویای تو خوابیدم

نفهمیدی

چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود

نمیشنیدی

چه شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم

از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم

چه شبهایی با شب گردی

شبو تا صبح می بردم

نبودی ماه جون می داد

نبودی بی تو میمردم

چه شبهایی دعا کردم یه کم

این فاصله کم شه

یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه

توی این خونه یخ می بست تن سرد سکوت من

چه قدر جای تو خالی بود

چه شبهای بدی بودن

گذشتن    عمرو بردن

حالا من موندم و  حسرت

چه قدر بی رحمه این دنیا

به این تقدیر بد لعنت...............


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391 ساعت 22:48 توسط الای |

دیوانگی

یه روز عشق و فضولی و حسادت و دیوانگی با هم قایم موشک بازی می کردند.

بعد فضولی حسادت رو پیدا می کنه. حسادت از روی حسودیش به دیوانگی می گه عشق پشت قایم شده.

دیوانگی خاری رو بر می داره و به طرف عشق پرتاب می کنه، عشق برای همیشه کور می شه.

دیوانگی برای جبران کاری که انجام داده بود، قول می ده تا آخر عمرش پیش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول می ده جای چشم های عشق باشه.

برای همینه هرکی عاشق میشه دیوانه است.


+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1391 ساعت 18:47 توسط الای |

22 نوامبر روز جهانی دوست خوب

هیچ ترانه ای، آرامش لالایی های زیبایت را به من نمی بخشد.

مادرم، بهترین دوستم روزت مبارک.


                                   

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391 ساعت 22:53 توسط الای |

بیا ساقی...

بیا ساقی

با جامی خالی نشستم در دم می خانه ات امشب

بیا ساقی دلم عطشان عطشان است. بیا می ریز بر جامم دلم بد جور پریشان است

پشیمانم پشیمانم....؟؟

ولی کو چاره ی کارم؟ بیا ساقی می ریز بر جامم که من اینجا پریشانم. تو چه میدانی از حالم؟؟

نمیدانم باز آید سراغ من؟

بگو یارم کجای این دنیا منتظرت باشم؟

بیا ساقی که جامم باز شد خالی بیا می ریز. بیا می ریز

بیا عشقم که من مدهوش و مستم امشب. بیا بر گیر دستم که شاید پر کنی جام وجودم را

بیا.... تویی ساقی بیا پر کن دلم را از شراب وجودت. چشمان من همان جام بلورینی است که میگفتم بیا جامم را هدیه خواهم کرد بر قدومت.

بیا ساقی که من امشب محتاج میخانه ات هستم

بیا ساقی پریشانم پریشانم.....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391 ساعت 9:31 توسط الای |

به آرزوی دیدار....

به نام اونکه هر شبی مواظب عشق منه

هر جا میره دنبالشه مواظب که نشکنه

واست میگم از راه دور خدا باشه همراه تو

گرچه شدیم از هم جدا اما دلم همراهته

چه خوش گذشت کنار تو بهترین روزای عمرم

فاصله هم میشکنه بغض سکوت قلب من

کاش که می شد خاطره ها حریف فاصله ها می شد

صدای مردن دلم حریف رفتنت می شد

هر شب میگم به آسمون مواظب عشقم بمون

دلم عاشق اونه بیار برام ردو نشون

شنیدم رنجیدی ازم من و ببخش شرمنده اتم

اما بدون هر جا بری به یادتم به یادتم

امشب هوا بارونیه مثل دل حقیر من

گریه دیگه برای چی واسه دل صغیر من؟؟

بارون نبار کوچه داره خیس میشه

نذار که بوی تنش از کوچه امون نیست بشه

دلم هواشو کرده گرچه دوستم نداره

کاش که یه روز برگرده دست تو دستم بذاره

عشق و امید قلبم خدا همیشه همرات

بلکه به هم رسیدیم

به آرزوی دیدار

به آرزوی دیدار.....


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1391 ساعت 7:30 توسط الای |

همیشه پیشم بمونی...

این منم که از تو میخوام همیشه پیشم بمونی


توی دنیا تو رو دارم میدونم که خوب میدونی


میدونستم عاشق ترینی واسه این دل به تو دادم


اگه می بینی می خندم تو بهونمی که شادم


اگه رفتی و شنیدی من هنوز زنده هستم


باورت نشه یه وقتی دل به یه غریبه بستم


آخه با یاد تو زندم آخه با یاد تو شادم


اینو من همیشه گفتم واسه این دل به تو دادم


اگه حرف از رفتنت شد فکر نکن که ناامیدم


فکر نکن همنفس من خواب رفتنت رو دیدم


واسه این بود که بدونی حتی با یادت میمونم


واست این ترانه های ای که بی تو رو میخونم


این منم که با حضورت تو شبای بی قراری


اونجا که همیشه میخوای سر رو شونه هام بذاری


از خدا میخوام که دیگه حرفی از رفتن نباشه

هر چی عشق پاکه اینجا تو قلب من و تو جاشه

                                هدیه ای از راد عزیز...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ساعت 10:24 توسط الای |

می بخشم...

می بخشم...

کسانی را که هر چه خواستند...

با من...

با دلم...

با احساسم...

با غرورم کردند...

و من را در دور دست خودم تنها گذاشتند...

و من امروز به پایان خودم نزدیکم...

پروردگارا به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند....

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391 ساعت 18:16 توسط الای |

باران...

آن لحظه که خود به خود هوس باران می کنم. آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر میشود هوس یک کوچه تنها را می کنم. آن لحظه هست که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون چتر و سر پناهی قدم بزنم. قدم بزنم تا خیس خیس شوم. خیس تر از قطره های باران....

خیس ترازآسمان و درختان. آن لحظه که خیس می شوم دلم میخواهد باز زیر باران بمانم. دلم می خواهد باران قطع نشود.

دلم می خواهد همچون آسمان که بغضش را خالی می کند خالی شوم. از دلتنگی ها. از این شب پر از تنهایی. تنها صدای قطره های باران را می شنوم اشک میریزم و آرزوی یارم را میکنم.

دلم می خواهد آسمان با اشک هایش سیل به پا کند. لحظه ای که آرام می شوم و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم باران درکنارم است. باران مرا آرام می کند مرا ازغصه ها و دلتنگی ها رها می سارد و به آرزو هایم نزدیک می کند.

آن دم که باران میبارید بغض غریبی گلویم را گرفته بود. دلم می خواست...

دلم می خواست همچون آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را میلرزاند فریاد بزنم. فریاد بزنم تا یارم هر جاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و شکسته با چشمانی خیس و دلی عاشق  زیر باران قدم میزند.

کجایی ای یار من....؟؟؟

کجایی که جایت در کنار من خالی است. در این شب بارانی تو را می خواهم به خدا جایت خالیست.

کاش صدایت همچون صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد. تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم تو که نیستی من همان کسی خواهم بود که قصه ای غمگین در شب بارانی خواهد داشت. قصه فرد تنها در یک شب بارانی. شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشق هستم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است....

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:55 توسط الای |

چراغ

 پشت چراغ قرمز!
اعتراف کردم”دوستت دارم”
تا هر جا مجبور شدی کمی مکث کنی…
یاد من بیفتی
نمیدانستم قراراست بعد من
تمام چراغهای زندگیت سبز شوند

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ساعت 12:46 توسط الای |

شکست..

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ساعت 10:44 توسط الای |

دلتنگی

اوج دلتنگی وقتیه که

نه میتونی صداشو بشنوی،نه میتونی ببینش،

فقط باید به عکسی که ازش داری نگاه کنی.

...

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ساعت 13:3 توسط الای |

نگاه

میروی و من فقط نگاه میکنم.تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم

بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است..

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ساعت 11:37 توسط الای |

رفتن

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد..


مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...


و آنچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...


رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...


و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی بمانی...


برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ساعت 11:28 توسط الای |

تقصیر من نبود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

باور کن تقصیر من نبود این جدایی

تقصیر من نبود آخر قصه من و تو شد یکی بود یکی نبود

دل من تنهاتر از همیشه به یاد تو وبه یاد خاطرات خوبمان میبارد

من خودم تنهاتر از تو شده ام

التماس کردم برگردی اما دیگر آن مهربان من نبودی

خشم کردی و گفتی سرنوست ما جدا از هم است

من ماندم و کوله باری از غم دوری تو

نبودنت مرا نابود خواهد کرد

نمیدانم چرا همه منتظر جدایی ما هستند

که به تنهایی مابخندند

نرو بگذار حسودان بفهمند من تنها نیستم

نرو........

به خدا تقصیر من نبود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ساعت 19:27 توسط الای |

شکست

میروم اما بدان سنگ هم خواهد شکست

آنچنان که تارو پود قلب من از هم گسست

میروم با زخم هایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست

میروم اما نگویی بی وفا بود و نماند

از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است

راستی یادت بماند از گناه چشم تو

تاول غربت به روی باغ احساسم نشست

طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود

روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست

.......


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ساعت 19:13 توسط الای |

آرزو

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

میدانی سخت است آرزو کنی آرزوهایش برآورده شوند. وقتی میدانی آرزویش جدایی از توست...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391 ساعت 23:17 توسط الای |

به هم نمیرسیم..

تو لحظه های زردم.تو غم دلواپسیم

حتی وقتی تو گفتی هر دوی ما بی کسیم

                                             چه کنارم بودی و چه رفته بودی راه دور

                                             تو تموم بی قراریا. توی هم نفسیم

حتی وقتی به زبون اومدی و گفتی ببین

ما دو تا. تا آخرش برای همدیگه بسیم

                                            یه چیزی بهم میگفت تو مثل معبد می مونی

                                            ما یه جور برای هم فقط مقدسیم

اومدم یه شب کنار پنجره با کلی بغض

هم سپردم به ستاره. هم سپردم به نسیم

                                            که برید یه جور به مردم دنیا بگید

                                             ما دو تا دیوونه ایم. اما به هم نمیرسیم

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391 ساعت 14:52 توسط الای |

عذرخواهی

اهل تبسم نیستم چون مثل ماهی می کنم

                            من عاشق چشم توام هر چه بخواهی میکنم

از روی نادانی اگر حرفی زدم روزی نرو

                            قبلا از این رفتار زشتم عذرخواهی می کنم

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391 ساعت 20:45 توسط الای |

سلام

سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن

هنوزم پر میکشه دل واسه ی به تو رسیدن

واسه ی جواب نامت میدونم که خیلی دیره

بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت

خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

سر تو با مهربونی بذارم به روی شونه ام

تو فقط واسم دعا کن آخه ..... دنبال بهونه ام

حالم و اگه بپرسی خوبه ..... تعریفی نداره

چون بلاتکلیف عاشق آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برنجی تشنه ام..... تشنه ی بارون

چقدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دوتامون

بدجوری به هم میریزه من و گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من نمیمونه چیزی باقی

میدونی که دست من نیست بازیای سرنوشته

رو قشنگا خط کشیده زشتا رو واسم نوشته

باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه

اما اشکاتو نگه دار نذار اینجوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقی شو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد

حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تو . توی چشام عشق و ببینی

یادته من و تو داشتیم ساده زندگی میکردیم

از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی میکردیم

یه دفعه یه مهمون اومد عقلم و یه جوری دزدید

دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمیکردم.... که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشمای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم دل من دیونه تر شد

به تو گفتن و دلت از قصه من باخبر شد

اولش گفتم یه حسح یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی  مثل پونه ها تو پاییز

سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیز

بدجوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودن تو کرده این دل و کلافه

میدونم فرقی نداره واست عاشقی بدون من

میدونم واست یکی شد بودن و نبودن  من

میدونم دوستم نداری مثل روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته

اما روح من یه دریاست پره از موج تلاطم

ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم

آخ که چه لذتی داره ناز چشمات و کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بیگناهه

تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستاره است

تو که لبخند طلائیت واسه من عمر دوباره است

بیا و مثل گذشته جز به من .... به همه شک کن

من بدون تو میمیرم بیا و بهم کمک کن

بیا و یهم کمک کن

بیا و بهم کمک کن......

                         هدیه ای از سحر عزیز....

      تقدیم به عشقم هادی


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391 ساعت 15:51 توسط الای |

بعد از رفتنت...

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا شاید خطا کردم.

و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا. تا کی. برای چی؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باز آن کوچه معصومانه میبارید.

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.

و بعد از رفتنت رسم نمازش در غم خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود.

و بعد از رفتنت انگار حس کردم تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در همه لحظه ها خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی خواهد کرد؟ کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز فریاد مرا با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد.

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان وهم در ترس و تردید کسی پشت قالب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم دریاب این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم.

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظار کی خیره به در ماندم

ومن در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل. میان غصه ای از جنس کوچک نمیدانم چرا؟ شاید با رسم و آئین پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ساعت 14:30 توسط الای |

ندیدن

غمم از این نیست

                 که تورو اونروز ندیدم

                                 فقط دارم دق میکنم

                                              چون تورو سیر ندیدم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ساعت 14:27 توسط الای |

بوی بهار

تو بوی کدامین بهار را میدادی؟

قلب مهربانت که هزاران رنج در آن بود را از من گرفتند. بهار وجودت را باور نداشتم بهاری که غم انگیز تر از هزاران خزان بود. آخر تو خود بهار بودی اما رفتی و خورشید خانه من برای ابد به غروب نشست.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ساعت 17:58 توسط الای |

اوتاندی

تو را بس منتظر ماندم

                              اوتاندی لحظه لر مندن

بدان من دوستت دارم

                              اینان بو یاشلی گوزلردن

سفر از تو گذر از تو

                             فقط یول گوزلماخ مندن

بدان با یک نگاه تو

                            اوچاردی غصه لر مندن

قدم گر بی تو بردارم

                            کوسللر کوچه لر مندن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ساعت 17:53 توسط الای |

دلتنگی2

گاه دلتنگ میشوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم وباختن ها و صدای شکستن ها را نمیدانم کدامین امید را ناامید کردم و کدامین خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگ شدم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ساعت 17:44 توسط الای |

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ مینگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین

به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب مینگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا میکنند

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج کنار باغچه

زیر درخت لب حوض

درون آیئنه پاک آب مینگرند

طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها که از پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره

به هر لحظه میکند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت تو را شناخته ام

به خواب میماند

تنها به خواب میماند

چراغ

آیئنه

دیوار

بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو میگویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب میشنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است...

تو نیستی که ببینی.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ساعت 17:39 توسط الای |

انتظار

هیچ چیز سخت تر از انتظار نیست. انتظار آن لحظه ای که یک آشنا صدایت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد.اما هر چقدر هم که انتظار سخت باشد به آن لحظه ی زیبا می ارزد.

پس انتظار میکشم

                          تا آن لحظه ی زیبا نصیبم گردد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ساعت 0:19 توسط الای |

پریشانی

در گیرو دار زندگی هیچ کس به فکر ما نبود

                                                            هیچ کس به فکر چاره ای بهر دل تنها نبود

یک شب اگر خندیده ایم سالی پریشانی و درد

                                                            اینجا تمام فصل ها جز سوزش سرما نبود

من را شکستی نازنین حالا شکستم را ببین

                                                            در واژگان سرد تو هیچ جمله ای زیبا نبود

آن دم که من بی خود شدم زندانی در خود شدم

                                                           از دور سرابی دیدم و یک جرعه آب اما نبود

دل نازنین بر من نخند تقویم این فصل را ببند

                                                           تقدیر من در زندگی این شام بی فردا نبود

در چشم تو من نیستم گر هستم کیستم

                                                           این روح ناآرام من پایبند این دنیا نبود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ساعت 0:6 توسط الای |